تبليغاتX
.:::. گنداب .:::.


.:::. گنداب .:::.

به نام آنکه رحمان و رحیم است / که حیران از غم پاکش غمین است

دانلود این ویدئو 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 15:52 توسط حیران| |

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل

تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست به هم

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 14:37 توسط حیران| |

کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند و کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد

کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا پس بگذار ببینمت

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد

کودک فریاد کرد خدایا اااااااا به من معجزه ای نشان بده

ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید

کودک با ناامیدی گریست

خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفـــــــــــت .....


برچسب‌ها: داستان, خدا, صحبت با خدا, ارتباط با خدا
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 14:34 توسط حیران| |

داستان واقعی  

عالمی بود بزرگ پسری داشت کوچک . روزی از مدرسه به خانه آمد. پدرش دید رنگش پریده و گریه میکند . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:9 توسط حیران| |

حضرت شعیب(ع) چنان به سبب محبت به خدا گریست که چشمانش کور شد.

خداوند چشمانش را به او بازگرداند، اما شعیب(ع) دوباره چنان گریه کرد تا کور شد ...

بار چهارم خداوند به او وحی کرد تا چه زمانی چنین خواهی کرد؟

اگر این گریه از ترس عذاب جهنم است، تو را از آن نجات دادم و اگر برای

شوق به بهشت است، آنرا در اختیار تو نهادم.

شعیب(ع) در پاسخ گفت:

خدایا تو میدانی که گریه من نه برای ترس از جهنم است و نه برای شوق به بهشت، بلکه

تنها به سبب عشق و محبت توست.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 17:10 توسط حیران| |

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن دو ، یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد : بله پدر !
و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست.
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم...
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 16:25 توسط حیران| |

به نام آن خدایی که ضمیرم / از او پر گشته در عشقش اسیرم

برایت من چه گویم جز غم و درد / که جز غم من وفا از کس ندیدم

.

.

.

 


برچسب‌ها: خدا, عشق, شعر, poet
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:5 توسط حیران| |

ای رهگذر از من گذر کن/راه خود سوی دگر کن

من در اینجا همدم غم/سوز و آهم بیشتر کن

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:43 توسط حیران| |

خداوندا در این سرمای تنهایی پریشانم / خداوندا در این پوچی هوسرانی پریشانم

خداوندا میان راه و بیراهه پریشانم / خداوندا در این روز و شب هستی پریشانم

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:39 توسط حیران| |

گه گه شوم از زندگی از بردگی محزون / گه گه که چه گویم همه ی وقت به هر گون

در زیستنم خوب نزیستم ببریدم / در پیچ و خم زندگی ام گریه ی خندون

.

.

.



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:44 توسط حیران| |


Design By : Night Skin