.:::. گنداب .:::.
به نام آنکه رحمان و رحیم است / که حیران از غم پاکش غمین است
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست به هم مرغ دریایی آواز خواند و کودک نشنید سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا پس بگذار ببینمت ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد کودک فریاد کرد خدایا اااااااا به من معجزه ای نشان بده ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید کودک با ناامیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفـــــــــــت ..... داستان واقعی عالمی بود بزرگ پسری داشت کوچک . روزی از مدرسه به خانه آمد. پدرش دید رنگش پریده و گریه میکند . . . حضرت شعیب(ع) چنان به سبب محبت به خدا گریست که چشمانش کور شد. خداوند چشمانش را به او بازگرداند، اما شعیب(ع) دوباره چنان گریه کرد تا کور شد ... بار چهارم خداوند به او وحی کرد تا چه زمانی چنین خواهی کرد؟ اگر این گریه از ترس عذاب جهنم است، تو را از آن نجات دادم و اگر برای شوق به بهشت است، آنرا در اختیار تو نهادم. شعیب(ع) در پاسخ گفت: خدایا تو میدانی که گریه من نه برای ترس از جهنم است و نه برای شوق به بهشت، بلکه تنها به سبب عشق و محبت توست. به نام آن خدایی که ضمیرم / از او پر گشته در عشقش اسیرم برایت من چه گویم جز غم و درد / که جز غم من وفا از کس ندیدم . . . خداوندا در این سرمای تنهایی پریشانم / خداوندا در این پوچی هوسرانی پریشانم خداوندا میان راه و بیراهه پریشانم / خداوندا در این روز و شب هستی پریشانم . . . گه گه شوم از زندگی از بردگی محزون / گه گه که چه گویم همه ی وقت به هر گون در زیستنم خوب نزیستم ببریدم / در پیچ و خم زندگی ام گریه ی خندون . . .
برچسبها: داستان, خدا, صحبت با خدا, ارتباط با خدا
ادامه مطلب
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد : بله پدر !
و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست.
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم...
برچسبها: خدا, عشق, شعر, poet
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

